تبليغاتX
گاه‌‌نوشت‌های علی‌رضا مازاریان

 

دوستی که از کویت، رندانه را پی‌گیری می‌کند کیست؟ هم شما نیستی؟ دوست دارم بشناسم‌.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:30  توسط علی‌رضا مازاریان  | 

 

مي‌گويد گوشي نزن، براي گوش‌ات ضرر دارد و نمي‌داند من گوش را براي هم‌اين ضررها مي‌خواهم. براي هم‌اين غرّش ربنا و دستان و آفتاب نيمه‌شب. براي هم‌اين فريادهاي خود او. براي هم‌اين دنگ و دونگ نقّارخانه. به ياد داري شيخ عبدالكريم حائري گفته بود ما سينه و نفس را براي سيگار مي‌خواهيم!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:57  توسط علی‌رضا مازاریان  | 

 

 امروز صبح به محفلی مذهبی راه یافتم. ساعت پنج صبح، تنها شوق مي‌تواند مرا از خانه‌ی پدرخانم گرامي بيرون كشد. اما خیلی زود شوقم کم‌رنگ شد. واعظ شهر همان‌گونه که انتظار داشتم سوگ‌مندانه باز به انتقاد از انگشترهای طلای مردان و روسری‌های رنگارنگ دختران پرداخت. من از اهمیت پاکی و نجابت غافل نیستم، اما راز این همه تاکید بر زنانگی و مردانگی و شهوت و روابط جنسی را نبز درنمي‌یابم. یک‌دهم تاکیدی که در منابع اسلامی بر عدالت و انصاف شده، بر رنگ و اندازه‌ی لباس زن و مرد نشده، و از آن‌سو یک‌دهم اهتمامی که در منبرها و نمازهای جمعه بر قد و قواره و پوشش دختران می‌شود، بر ارزش‌های اصیل اسلامی هم‌چون عدالت و انصاف و حسن خلق نمی‌شود. در پایان، مداح کم‌ذوق در بلندگوی قوی فریاد می‌کشید و من با حسرت و حیرت یاد سوز و اخلاصی که شاید پیش‌ترها داشتم و اینک ندارم، افتادم و گریستم. به راستی جامعه‌ی مذهبی ما با این منبری‌ها و مداح‌ها، روی به کدام آرمان و آرزو دارد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 9:39  توسط علی‌رضا مازاریان  | 

 

 اگر می‌پنداری دروغ‌گوها بی‌چاره، تهی‌دست، کم‌شانس و تنهایند، پیش‌نهاد می‌کنم در آدم‌شناسی‌ات بازنگری کنی. آن‌ها (و نه آنان) همیشه واقعیت‌شان فربه‌تر و خوش‌نماتر از آرمان‌شان است. چیزهایی که می‌خواهند کوچک و زودیافتنی است. خدا هم رهاشان می‌گذارد. می‌چرند چریدنی!

دروغ‌گوها اعتمادشان به واژه بیش‌تر از اعتمادشان به آیات الهی است. ستاره‌ها راه را از این‌سو نشان می‌دهند، آن‌ها می‌گویند دهان‌مان این‌سو را برگزیده است.

دروغ‌گوها ولایت باطل را به جان پذیرفته‌اند. برای آن‌ها سخن ارباب‌هاشان از قرآن هم موجّه‌تر است. چه بگویم می‌ترسم باز نعره بکشند و ناله‌ی من شنیده نشود. 

خدای دروغ‌گوها حتّی از دروغ‌گوها پول‌دارتر است. خیلی زود می‌خرد و البته خیلی زود هم می‌فروشد. کافی است شلوار خدایی او را کمی پایین بکشی و بخندی. دیگر رحم معنا ندارد. رحم فقط یک شعار سیاسی است، برای دل دختران هم‌سایه.

این جماعت موسیقی و شعر را نه برای رزم و حق‌خواهی که برای بی‌خیالی و دست‌افشانی و عربده‌کشی می‌خواهند. در شب‌های تارشان بدجوری تار می‌زنند. چند نفر بی‌خبر را گرد خویش می‌خوانند و بعد با خود می‌گویند ما چه بزرگیم. بی‌گمان ما بزرگیم.

این‌ها همه چیز هستند. عارف‌، شاعر، دین‌شناس، مترجم، ویراستار، جاسوس، رقّاص، پادو، منتقد، خوش‌شکل، پول‌دار، اهل کشفِ شهود(نه کشف و شهود) و هر چیز دیگر که بشود. امّا خودشان نیستند. تا دلت بخواهد لاف می‌زنند که خوانده‌ام، دیده‌ام، بوده‌ام. حتّی گاهی به خدا هم توجّه می‌کنند. خدا می‌خواهد، نمی‌خواهد، می‌گوید، نمی‌پسندد، بترسید از او، نترسید این‌جا، بیایید ببینیدش. گزاره‌هاشان حتّی از مغزهاشان تهی‌تر است. باور نمی‌کنی؟ طبیعی است نکنی. من هم نخست این‌گونه بودم، امّا به جان پاک تو که دنیا با همین‌ها پیش می‌رود. مردان خدا که این همه نمی‌لافند. مردان خدا مردان دنیا نیستند. 

خدای دروغ‌گوها گاهی کتابی است چند خطّی، گاهی نیم‌کتی است، گاهی حتّی قیافه‌ای. خدای آن‌ها راه می‌رود، عرق می‌نوشد و شب‌ها مزد می‌دهد. خدای دروغ‌گوها با هر خدا و ناخدای دیگری لاس می‌زند و دامن‌اش خیلی کوتاه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:57  توسط علی‌رضا مازاریان  | 

 

نجف نرفته‌ام، امّا نه، گویا رفته‌ام. خدا کند الان آن‌جا باشم.

                                                           

                                                                   علی‌رضا

                                                                  مشهد مقدّس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:11  توسط علی‌رضا مازاریان  | 

 

صدا، دوربين، حركت...دارند از ما بلاگرها فيلم مي‌گيرند. من هم مثلا دبيرم. من از فيلم‌شدن خاطره‌ي خوشي ندارم. يادتان هست رندي ابراهيم گلستان و فيلم مرحوم آقاي كاشاني را؟ پيرمرد براي اين‌كه چهره‌اش آفتابي شود، پشت به قبله نماز خوانده بود و گلستان هم همين را پيراهن عثماني براي شهرت‌طلبي او كرده بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:32  توسط علی‌رضا مازاریان  | 


آمديم غذا بخوريم، غذا ما را خورد. آمديم لباس بپوشيم، لباس ما را پوشيد. پس ما كجا بوديم؟
اين
لب‌ريخته‌هاي صميمي يادتان هست؟ 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:43  توسط علی‌رضا مازاریان  | 

 

تنها یک پدربزرگ دارم. این روزها نمی‌تواند راه برود. در همین خانه‌ی پدری من، طبقه‌ی پایین زندگی می‌کند. پدربزرگ از آن بی‌سوادهایی است که هر شب عاشقانه می‌گوید: «برای من ای مهربان! حافظ بخوان». او مشتاق شنیدن احادیث و داستان‌های اسلامی است. با اطّلاعاتی کم، دلی گشوده و آرام دارد. همین اواخر خانه‌ای بزرگ را وقف امام حسن مجتبی علیه‌السّلام کرد و نامش را بیت‌الحسن نهاد. من پیشنهاد می‌کردم آن بنا وقف مسجد و کتاب‌خانه‌ی امام حسن شود، امّا ایرانی‌ها عهدی دیرین با حسینیه و تکیه دارند. شیاطین دیدنی و نادیدنی، تلاشی فراوانی به کار بستند تا او را از این کار منصرف کنند، اما نشد و کرد آن‌چه باید می‌کرد. به نظر من همین فشارهای روحی دیدنی و نادیدنی او را از پا انداخته است. او دست به کار خیری زد که از او انتظار نمی‌رفت. دویست میلیون تومان برای یک شهروند ایرانی ساده کم نیست. در این بنا به تهی‌دستان طعام داده می‌شود، احکام و معارف گفته می‌شود، صندوق قرض‌‌الحسنه‌ای راه خواهد افتاد، گریه و نیایشی پیوسته دیده می‌شود و... من با آقابزرگ خیلی مانوس و سرخوشم. او تنها کسی است که این همه باهاش دعوا و گفت‌وگو می‌کنم و این همه می‌خواهم‌اش. از شما می‌خواهم برای بهبودی و به‌روزی یار قدکمان من دعا کنید. جای دوری نمی‌رود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:22  توسط علی‌رضا مازاریان  | 

 

از پیشانی تا لب، خیس شوی و قطره قطره آرامش را بنوشی. حتّی کنار حوضی، استخری یا رودی باشی. یک صدا از پیش بخواند، و تو هم بی‌درنگ بخواهی. او بگرید و تو بنگری. او بخندد و تو  بدوی، بروی. ظهر گرم تابستان، هنگام مهربانی موذّن‌زاده کجایی؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:18  توسط علی‌رضا مازاریان  | 

 

رنج بزرگی دارد این وبلاگ. همه بدفهمی، همه دوری، همه کدروت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:35  توسط علی‌رضا مازاریان  |